دختر
دختر، مطلب، نامه، داماد، عروسی، نامه دختر، خواندنی، جالب، story، ir، iran، داستان، داستان سم، سم، داستانک، داستان کوتاه، کوتاه، داروساز

نامه یک دختر به همسر آینده اش ... !!!!!!

ارسال در تاريخ 14 مرداد 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 558

نامه یک دختر به همسر آینده اش ... !!!!!!

نامه یک دختر به همسر آینده اش ... !!!!!!


عزیزم!

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.

اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!

و بالاخره...

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.

باکس چی

به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : مطالب خواندنی
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,,

سم

ارسال در تاريخ 9 مرداد 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 96

سم

 

دخترى ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولى هرگز نمی‌توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جر و بحث می‌کردند. عاقبت يک روز دختر نزد داروسازى که دوست صميمى پدرش بود رفت و از اوتقاضا کرد تا سمى به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت: اگر سم خطرناکى به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونى به دختر داد و گفت که هر روز مقدارى از آن را در غذاى مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم‌کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسى به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـدارى از آن را در غـذاى مادر شوهـر می‌ريخت و با مهربانى به او می‌داد. هفته‌ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاى دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمی‌خواهد که بميرد، خواهش می‌کنم داروى ديگرى به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندى زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونى که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.

 



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,,,,,

هديه

ارسال در تاريخ 9 مرداد 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 116

هديه

 

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جايش تکان نخورد. او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم. همين طور ايستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,,,,,

آخرین مدل حالگیری!!!

ارسال در تاريخ 24 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 62

آخرین مدل حالگیری!!!

 

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.



پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:



لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم

 

 که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده‌ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين

 

وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي


ازنامزد،برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس‌ها راکه

 کلی
بودندباعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش

پست
ميکند، به اين مضمون

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من

 برگردان

 



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : مطالب خواندنیداستان های کوتاه

فقط خنده - دختر

پر امکانات ترین سرویس وبلاگ دهی