داستان کوتاه
داستان کوتاه، story، ir، iran، داستان، داستان سم، سم، داستانک، کوتاه، دختر، داروساز، story، ir، iran، داستان، داستان سم، سم، داستانک، کوتاه، دختر، داروساز

سم

ارسال در تاريخ 9 مرداد 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 96

سم

 

دخترى ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولى هرگز نمی‌توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جر و بحث می‌کردند. عاقبت يک روز دختر نزد داروسازى که دوست صميمى پدرش بود رفت و از اوتقاضا کرد تا سمى به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت: اگر سم خطرناکى به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونى به دختر داد و گفت که هر روز مقدارى از آن را در غذاى مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم‌کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسى به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـدارى از آن را در غـذاى مادر شوهـر می‌ريخت و با مهربانى به او می‌داد. هفته‌ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاى دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمی‌خواهد که بميرد، خواهش می‌کنم داروى ديگرى به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندى زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونى که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.

 



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,,,,,

هديه

ارسال در تاريخ 9 مرداد 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 116

هديه

 

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.
يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسيد. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جايش تکان نخورد. او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم. همين طور ايستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,,,,,

داستان مثلا عشقولانه!!!

ارسال در تاريخ 1 مرداد 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 84
دختر:می دونی فردا عمل قلب دارم؟
پسر:آره عزیزم
دختر:منتظرم میمونی؟
پسر رویش را به سمت پنجره بر میگرداند تا دختر اشکش را نبیند و گفت:منتظرت میمونم
دختر:دوستت دارم
... ... بعد از عمل،دخترداشت به هوش می آمد،به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد
پرستار:آروم باش عزیزم تو باید استراحت کنی
دختر:ولی اون کجاست؟گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت؟
پرستار:در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت:میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟
دختربه یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد،آخه چرا؟
پرستار:شوخی کردم بابا!رفته دستشویی الان میاد



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :

گردن‌بند بدلى

ارسال در تاريخ 28 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 49

گردن‌بند بدلى

 
 
جينى دختر کوچولوى پنج ساله زيبا و باهوشى بود ...
يک روز که همراه مادرش براى خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن‌بند مرواريد بدلى افتاد که قيمتش ٥/٢ دلار بود، چقدر دلش اون گردن‌بند رو می‌خواست. پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن‌بند رو براش بخره.
مادرش گفت: خب! اين گردن‌بند قشنگيه، اما قيمتش زياده، اما می‌گم که چکار ميشه کرد!
من اين گردن‌بند رو برات می‌خرم اما شرط داره: «وقتى رسيديم خونه، ليست يک سرى از کارها که می‌تونى انجامشون بدى رو بهت می‌دم و با انجام اون کارها می‌تونى پول گردن‌بندت رو بپردازى و البته مادر بزرگت هم براى تولدت بهت يک دلار هديه می‌ده و اين مى‌تونه کمکت کنه.»
جينى قبول کرد.. او هر روز با جديت کارهايى که بهش محول شده بود رو انجام می‌داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براى تولدش بهش پول هديه می‌ده. بزودى جينى همه کارها رو انجام داد و تونست بهاى گردن‌بندش رو بپردازه.
واى که چقدر اون گردن‌بند رو دوست داشت. همه جا اونو به گردنش می‌انداخت: کودکستان، رختخواب، وقتى با مادرش براى کارى بيرون می‌رفت، تنها جايى که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
پدر جينى خيلى دوستش داشت. هر شب که جينى به رختخواب می‌رفت، پدرش کنار تختش روى صندلى مخصوصش می‌نشست و داستان دلخواه جينى رو براش می‌خوند. يک شب بعد از اين‌که داستان تموم شد، پدرجينى گفت:
- جينی! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! می‌دونى که عاشقتم.
- پس اون گردن‌بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می‌تونم رزى عروسک مورد علاقمو که سال پيش براى تولدم بهم هديه دادى بهت بدم، اون عروسک قشنگيه، می‌تونى تو مهمونی‌هاى چاى دعوتش کنى، قبوله؟
- نه عزيزم، اشکالى نداره . . .
پدر گونه‌هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت: «شب بخير کوچولوى من».
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان، از جينى پرسيد:
- جينی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! مى‌دونى که عاشقتم.
- پس اون گردن‌بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن‌بندم رو نه، اما می‌تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلى نرمه و می‌تونى تو باغ باهاش گردش کنى، قبوله؟
- نه عزيزم، باشه، اشکالى نداره!
و دوباره گونه‌هاش رو بوسيد و گفت: «خدا حفظت کنه دختر کوچولوى من، خواب‌هاى خوب ببينی».
چند روز بعد، وقتى پدر جينى اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جينى روى تخت نشسته و لباش داره می‌لرزه.
جينى گفت: « پدر، بيا اينجا»، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتى مشتش رو باز کرد گردن‌بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن‌بند بدلى رو گرفته بود و با دست ديگه‌اش، از جيبش يه جعبه مخمل آبى بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن‌بند زيبا و اصل مرواريد بود! پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جينى از اون گردن‌بند بدلى صرف نظر کرد، اونوقت اين گردن‌بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده . . .
خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام ميده!
او منتظر می‌مونه تا ما از چيزهاى بی‌ارزش که تو زندگى بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعی‌اش رو به ما بده.
اين داستان باعث شد تا درباره چيزهايى که بهشون چسبيده بودم بيشتر فکر کنم . . .
باعث شد، ياد چيزهايى بيفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خداى بزرگ، به جاى اون‌ها، هزار چيز بهتر رو بهم داد...
ياد مسائلى افتادم که يه زمانى محکم بهشون چسبيده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتى اونها رو خواسته يا ناخواسته رها کردم خداوند چيزى خيلى بهتر رو بهم داد که دنيام رو تغيير داد . .



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه

داستان خویشاوند الاغ(ملانصیرالدین)

ارسال در تاريخ 26 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 128

داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه

داستان فال

ارسال در تاريخ 26 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 241
از ایستگاه مترو صادقیه تا ایستگاه علم و صنعت رو مغز رفیقم کار کردم که یه کاری و برام انجام بده
تا راضی شد یه دختر سیریش فال فروشی اومد , خرید رفیقم , تا فال و خوند گفت " علی بی خیال , من که از اولش گفتم انجام نمی دم " 
و پا شد رفت , فال و ورداشتم دیدم توش نوشته 
" پیشنهادی به شما می شود از طرف یک گرگ دوست نما , شخصی با قامت بلند 
 چشمان درشت , مژه های فر , اصلا نپذیرید که تمامش ضرر است "
فقط مونده بود حافظ تو فال یه نامی هم از علی ببره ...


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه

آخرین مدل حالگیری!!!

ارسال در تاريخ 24 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 62

آخرین مدل حالگیری!!!

 

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.



پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:



لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم

 

 که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده‌ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين

 

وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي


ازنامزد،برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس‌ها راکه

 کلی
بودندباعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش

پست
ميکند، به اين مضمون

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من

 برگردان

 



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : مطالب خواندنیداستان های کوتاه

مرد خوشبخت

ارسال در تاريخ 21 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 72

 

 

پادشاهى پس از اين‌كه بيمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهى ام را به کسى مى‌دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم هاى دانا دور هم جمع شدند
تا ببيند چطور مى‌شود شاه را معالجه کرد،
اما هيچ يک ندانست.
تنها يکى از مردان دانا گفت:
فکر مى‌کند مى‌تواند شاه را معالجه کند.
اگر يک آدم خوشبخت را پيدا کنيد،
پيراهنش را برداريد
و تن شاه کنيد،
شاه معالجه مي‌شود.
شاه پيک‌هايش را براى پيدا کردن يک آدم خوشبخت فرستاد.
آن‌ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولى نتوانستند آدم خوشبختى پيدا کنند.
حتى يک نفر پيدا نشد که کاملا راضى باشد.
آن که ثروت داشت، بيمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا مى‌زد،
يا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگى بدى داشت.
يا اگر فرزندى داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمى چيزى داشت که از آن گله و شکايت کند.
آخرهاى يک شب،
پسر شاه از کنار کلبه‌اى محقر و فقيرانه رد مى‌شد
که شنيد يک نفر دارد چيزهايى مى‌گويد:
« شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام.
سير و پر غذا خورده‌ام
و مى‌توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چيز ديگرى مى‌توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پيراهن مرد را بگيرند
و پيش شاه بياورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پيک‌ها براى بيرون آوردن پيراهن مرد توى کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقير بود که پيراهن نداشت!

 

 

تا حالا به اين فكر كرديم كه همه جي داريم ولي

 

 

خوشبخت نيستيم؟؟؟



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه

هر اتفاقى كه رخ مى‌دهد به صلاح ماست

ارسال در تاريخ 20 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 57

سال‌هاى بسيار دور پادشاهى زندگى مى‌كرد كه وزيرى داشت
وزير همواره مي‌گفت: «هر اتفاقى كه رخ مى‌دهد به صلاح ماست».
روزى پادشاه براى پوست كندن ميوه كارد تيزى طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد، وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايى كه رخ مى‌دهد در جهت خير و صلاح شماست!
پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانى كردن وزير را داد...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براى شكار به نزديكى جنگلى رفتند. پادشاه در حالى كه مشغول اسب سوارى بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهى شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالى كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيله‌اى رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانى براى خدايانشان بودند، زمانى كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وى بهترين قربانى براى تقديم به خداى آنهاست!
آن‌ها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وى را بكشند، اما ناگهان يكى از مردان قبيله فرياد كشيد: چگونه مى‌توانيد اين مرد را براى قربانى كردن انتخاب كنيد در حالى كه وى بدنى ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد!
به همين دليل وى را قربانى نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اين‌كه ميگفتى هر چه رخ مى‌دهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگى‌ام نجات يابد اما در مورد تو چى؟ تو به زندان افتادى اين امر چه خير و صلاحى براى تو داشت؟!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نمى‌بينيد، اگر من به زندان نمى‌افتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانى كه شما را قربانى نكردند مردم قبيله مرا براى قربانى كردن انتخاب مى‌كردند، بنابراين مى‌بينيد كه حبس شدن نيز براى من مفيد بود!



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه

فقط خنده - داستان کوتاه

پر امکانات ترین سرویس وبلاگ دهی