ابتكار جوان سوئيسي در سرماي زمستان
به گزارش دریچه خبر ، چند
روزی است سرمای بسیار شدیدی اروپا را در هم کوبیده به گونه ای اخبار رسیده
از کشورهای مختلف اتحادیه اروپا حاکی از آن است که تنها طی یک هفته گذشته
بیش از 600 شهروند اروپایی به دلیل سرما جان خود را از دست داده اند.
به گزارش روزگار نو، این موج سرما که به گفته کارشناسان مسائل هواشناسی در
25 سال گذشته بی سابقه بوده، موجب شده که یک جوان سوئیسی با هدف مقابله با
سرما که اکنون بیش از 15 درجه زیر صفر است، دست به ابتکاری جالب اما عجیب
غریب بزند.
این جوان سوئیسی یک بخاری نفتی را درون خودرو خود نصب کرده و هواکش آن را
نیز از سقف خودرو بیرون داده تا گازهای تولید شده از آن موجب مسمومیت و مرگ
او نشود.
نکته قابل توجه در این مسأله این است که نیروهای راهنمایی و رانندگی سوئیس
نیز پس از مشاهده این صحنه، هیچ گونه برخوردی با این جوان نکرده اند.

به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب : عکس های دیدنیمطالب خواندنی
نامه یک دختر به همسر آینده اش ... !!!!!!
نامه یک دختر به همسر آینده اش ... !!!!!!
عزیزم!
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.
اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر
می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر
است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و
بی خود پول هتل ندهیم!
اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر
این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست
داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!
اگر می گویم هرسال برویم
یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این
سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو
به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!
اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...
اگر
جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود
تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات
است.
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب : مطالب خواندنی
مجموعه ای از پرطرفدارترین متن های فیسبوکی
همیشه در ریاضیات ضعیف بودم
نمیدونم چطوری
من+تو شد
فقط من!
.
.
.
.
.
خدایا آلودگی آدم ها از حد گذشته
دنیا رو چند رو تعطیل نمیکنی!
.
.
.
.
.
من در دنیایی زندگی میکنم که
به آدم عاشق میگن کودن و احمق
ولی به آدم هفت خط میگن مرد زندگی
.
.
.
.
.
همیشه میگن سر بی گناه تا پای دار میره اما بالای دار نمیره
ولی تا حالا کسی به این فکر نکرده که
رفتن تا پایه دار برای بی گناه از صد بار مرگ بدتره
.
.
.
.
.
.
به آخر خط رسیده بودم…
باید بهش ثابت میکردم دوستش دارم…
خیلی عصبانی بودم..
گفت:اگه دوستم داری رگتو بزن…
گفتم مرگ و زندگی دست خداست…
گفت:دیدی دوستم نداری؟
خیلی بهم بر خورد تیغو برداشتم رگمو زدم…
وقتی تو آغوش گرمش جون میدادم آروم زیر لب گفت:اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی؟
.
.
.
.
.دلم با تو بود
تو ولی سرد شدی
آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم
و تو به من تهمت سرد شدن زدی . . .
.
.
.
.
همه ی زندگیم شده بود. هیچ وقت کاری نکردم که ناراحت شه.خودمو کوچیک میکردم تا شاد شه.آخه از غم و غصه بدش میومد.بعد از مدتی دختر ابلهی شده بود
و فقط میخواست بگه که منو دوست نداره.ازم واسه عاشقیم دلیل میخواست ولی من میگفتم عاشقی دل میخواد نه دلیل.نمیتونستم ازش دل بکنم.بازم به خودم نمیاوردم
ناراحتیمو.یادتونه میگفتن باید در جواب ابلهان خاموش ماند!اینقدر در جوابش خاموش ماندم تا آخرش بهم متلک انداخت:عزیز دلم حرف حساب جواب ندارد.بله دوستان این بود
داستان عاشقی من .............
.
.
.
.
.
نمیخواستم نبودنت از تعداد انگشتان دستانم
پیشی گیرد
ولی این روز ها دگر کاری از دستانم بر نمیاید
.
.
.
.
.
ما هم یه روزی یه زندگی خوب و دلچسب داشتیم
تا اینکه یکی اومد و گفت
عزیزم!واسه خودت فیسبوک نمیسازی!
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب : مطالب خواندنی
برچسب ها: fun,مطلب,جالب,فیسبوک,جملات فیسبوکی,جملات جالب,برترین,باحال,خواندنی,زیبا
داستان مثلا عشقولانه!!!
پ ن پ سری سوم
واسه دوستم عکس ایمیل کردم زنگ زدم میگم فرستادمش واست . میگه یعنی الان تو ایمیلمه؟ پـَـ نه پـَـ الان دم در خونتونه ولی دستش به زنگ نمیرسه درو بزن بیاد بالا
***************************
به مامانم میگم:نمیخای واسه ما آستین بالا بزنی؟میگه:پسرم زن میخوای؟گفتم : پـَـ نه پـَـ گفتم آستیناتو بالا بزنی با هم مچ بندازیم ببینیم کی قوی تره
***************************
رفتم تو ماهی فروشی به فروشنده می گم :آقا یه ماهی قزل آلا بدین.میگه : واسه خوردن میخای؟میگم: پـَـ نه پـَـ اومدم واکسن هاری و کزازشو بزنم و برم
***************************
تو اتوبان گشت نا محسوس یه ماشینو گرفته بود.راننده ماشینه به پلیسه میگه :می خای جریمم کنی؟ پلیسه میگه: پـَـ نه پـَـ بادو تا همکارام میخاستیم گل کوچیک بازی کنیم یه یار کم داشتیم گفتیم مزاحم شما بشیم
***************************
کمیته انضباطی دانشگاه خواسته رفتم تو میگه شما دو ترم تعلیق خوردید اعصابم خورد سرمو انداختم پایین دارم لبمو میخورم میگه ناراحت شدید؛ پـَـ نه پـَـ خوشحال شدم دارم فکر میکنم چجوری این لطف شما رو جبران کنم
***************************
یکی تو دانشگاه ازم پرسید ورودی چندی؟ گفتم۸۵ همچین با تعجب گفت پس ترم اخری گفتم پـَـ نه پـَـ ترم اولم ولی از آخر اومدم شروع کنم
**************************
یه شب یه یارو که نقاب زده بود با تفنگ جولوی یه دختره تو خیابون رو میگیره.دختره میگه:میخای پولامو بدزدی؟یارو میگه: پـَـ نه پـَـ اومدم بهت پیشنهاد ازدواج بدم .چون دیر وقت بود گفتم مزاحم خانواده نشم
***************************
یکی از این سوسک کوچیکا از جلو پام رد شده یه دستمال از جیبم درآوردم … دوستم میگه میخوای بکشیش ؟ پـَـ نه پـَـ آبریزش بینی داره میخوام نریزه رو قالی
***************************
خانمم را بردم اتاق عمل سزارین،ماما میپرسه برای عمل اومدید؟ پـَـ نه پـَـ اومدیم نوزادا رو ببینیم یک خوشگلشو برای اتاق خوابمون انتخاب کنیم؟!
***************************
یه مرد با ریش وپشم دراز و لباس مندرس کنار خیابون وایستاده داداشم میگه این گدائه؛ پـَـ نه پـَـ کارل مارکسه اومده ببینه کارگران جهان با هم متحد شدن یا نه
***************************
تو باغ وحش یه مار پیتون دیده میگه این مار؟
میگم پـَـ نه پـَـ نخ دندون رستم که سیمرغ با قدرت جادویی بهش جون داده.
***************************
زنه دوقلو زایده…پرستاره یکی از بچه هارو میبره براش….زنه میپرسه:اون یکی هم میارین؟؟؟پرستاره گفت: پـَـ نه پـَـ فعلا اینو ببرین استفاده کنین… ده روز بعد از فعال سازی اون یکی هم پست میکنیم درِ خونتون
***************************
به یارو میگی آفتابه داری؟ میگه برا خونه می خوای؟ گفتم پـَـ نه پـَـ برا قالب کیک جشن تولد بابام می خوام، آخه سنتی دوست داره.
***************************
سر کلاس راهنمایی رانندگی نشسته بودم. کلاس گرم بود و همه خیس عرق شده بودند .
به مسئول کلاس میگم : ببخشید خانم میشه کولر رو روشن کنید
میگه :گرمه. گفتم: پـَـ نه پـَـ هممون از خجالت خیس عرق شدیم.
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب : پ ن پ
برچسب ها: اس,اس ام اس,پ ن پ,طنز,جالب,خنده بازار,خنده,جمله,اس ام اس پ ن پ,پیامک,پیام کوتاه,پیامک پ ن پ
جملات طنز2
استرسی که ما موقع باز کردن سایت دانشگاه واسه دیدن نمرمون داریم تروریست القاعده برای عملیات انتحاری نداره.
قانون طبیعت اینطوریه که نکُشی میکُشنت، بکُشی باید دیه بدی !
ترس پسرها از ازدواج دل بستن به یه دختر نیست، دل بریدن از بقیه دخترهاست...
اینقــد بدم میاد از اینهایی که دماغ میخرن چسبشو نمی کنن!!!!
طرف زنگ زده به موبایلم میگه ببخشید منزل آقای کریمی !؟ گفتم نه اینجا اداره ست !
اگه آدم به معجزه معتقد نبود روزی ده بار نمیرفت سر یخچال تا چیزی که می خوادو پیدا کنه !
این خیلی بده که یه آهنگ عاشقانه شما رو یاد 4 - 5 نفر بندازه ....
کاش یکی بود تو اینترنت چایی پخش میکرد دیگه از پا کامپیوترم بلند نمیشدیم
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب : جملات طنز
داستان خویشاوند الاغ(ملانصیرالدین)
داستان خویشاوند الاغ
روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه
برچسب ها: داستان,داستان کوتاه,خنده بازار,کوتاه,قربانی,داستانک,قصه,جالب,فال,علی,مترو,خیر,گرگ,دوست,ملا,الاغ,داستان خویشاوند,عبور,ملا نصیرالدین
داستان فال
تا راضی شد یه دختر سیریش فال فروشی اومد , خرید رفیقم , تا فال و خوند گفت " علی بی خیال , من که از اولش گفتم انجام نمی دم "
و پا شد رفت , فال و ورداشتم دیدم توش نوشته
" پیشنهادی به شما می شود از طرف یک گرگ دوست نما , شخصی با قامت بلند
چشمان درشت , مژه های فر , اصلا نپذیرید که تمامش ضرر است "فقط مونده بود حافظ تو فال یه نامی هم از علی ببره ...
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه
جملات طنز جدید
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب : جملات طنز
برچسب ها: طنز,خنده,کور,جمله,جملات طنز,مطالب خواندنی,خنده,خنده بازار,جالب,فقطخنده,جمله خنده دار
آخرین مدل حالگیری!!!
آخرین مدل حالگیری!!!
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد
بگويم
که دراين مدت ده بار به توخيانت کردهام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين
وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي
ازنامزد،برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکسها راکه
کلی
بودندباعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش
پست
ميکند، به اين مضمون
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،
لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من
برگردان
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب : مطالب خواندنیداستان های کوتاه
چهل مورد از کم هزینه ترین لذتهای دنیا
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب : مطالب خواندنی
برچسب ها: لذت,دنیا,کم,کم هزینه,لذت اسان,لذت کم هزینه,زیبا,دوست قدیمی,مطالب خواندنی,جالب,نصیحت,خنده بازار,منبع,غروب,افتاب,لذت های دنیا
مرد خوشبخت
پادشاهى پس از اينكه بيمار شد گفت:
تا حالا به اين فكر كرديم كه همه جي داريم ولي
خوشبخت نيستيم؟؟؟
«نصف قلمرو پادشاهى ام را به کسى مىدهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم هاى دانا دور هم جمع شدند
تا ببيند چطور مىشود شاه را معالجه کرد،
اما هيچ يک ندانست.
تنها يکى از مردان دانا گفت:
فکر مىکند مىتواند شاه را معالجه کند.
اگر يک آدم خوشبخت را پيدا کنيد،
پيراهنش را برداريد
و تن شاه کنيد،
شاه معالجه ميشود.
شاه پيکهايش را براى پيدا کردن يک آدم خوشبخت فرستاد.
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولى نتوانستند آدم خوشبختى پيدا کنند.
حتى يک نفر پيدا
نشد که کاملا راضى باشد.
آن که ثروت داشت، بيمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا مىزد،
يا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگى بدى داشت.
يا اگر فرزندى داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمى چيزى داشت که از آن گله و شکايت کند.
آخرهاى يک شب،
پسر شاه از کنار کلبهاى محقر و فقيرانه رد مىشد
که شنيد يک نفر دارد چيزهايى مىگويد:
« شکر خدا که کارم را تمام کردهام.
سير و پر غذا خوردهام
و مىتوانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چيز ديگرى مىتوانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پيراهن مرد را بگيرند
و پيش شاه
بياورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پيکها براى بيرون آوردن پيراهن مرد توى کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقير بود که پيراهن نداشت!
به این مطلب امتیاز بدهید:
موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه
برچسب ها: داستان,داستان کوتاه,خنده بازار,کوتاه,پادشاه,صلاح,وزیر,قربانی,داستانک,قصه,جالب,خوشبخت,پسر پپادشاه,همه,فقیر




