جالب
جالب، عکس، سوئیسی، جوان، بخاری، ابتکار، زمستان، مطلب، نامه، دختر، داماد، عروسی، نامه دختر، خواندنی

ابتكار جوان سوئيسي در سرماي زمستان

ارسال در تاريخ 14 مرداد 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 457
ابتكار جوان سوئيسي در سرماي زمستان


ابتكار جوان سوئيسي در سرماي زمستان+تصاویر

به گزارش دریچه خبر ، چند روزی است سرمای بسیار شدیدی اروپا را در هم کوبیده به گونه ای اخبار رسیده از کشورهای مختلف اتحادیه اروپا حاکی از آن است که تنها طی یک هفته گذشته بیش از 600 شهروند اروپایی به دلیل سرما جان خود را از دست داده اند.


به گزارش روزگار نو، این موج سرما که به گفته کارشناسان مسائل هواشناسی در 25 سال گذشته بی سابقه بوده، موجب شده که یک جوان سوئیسی با هدف مقابله با سرما که اکنون بیش از 15 درجه زیر صفر است، دست به ابتکاری جالب اما عجیب غریب بزند.

 


 


این جوان سوئیسی یک بخاری نفتی را درون خودرو خود نصب کرده و هواکش آن را نیز از سقف خودرو بیرون داده تا گازهای تولید شده از آن موجب مسمومیت و مرگ او نشود.

نکته قابل توجه در این مسأله این است که نیروهای راهنمایی و رانندگی سوئیس نیز پس از مشاهده این صحنه، هیچ گونه برخوردی با این جوان نکرده اند.

باکس چی

به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : عکس های دیدنیمطالب خواندنی
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,

نامه یک دختر به همسر آینده اش ... !!!!!!

ارسال در تاريخ 14 مرداد 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 558

نامه یک دختر به همسر آینده اش ... !!!!!!

نامه یک دختر به همسر آینده اش ... !!!!!!


عزیزم!

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.

اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!

و بالاخره...

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.

باکس چی

به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : مطالب خواندنی
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,,

مجموعه ای از پرطرفدارترین متن های فیسبوکی

ارسال در تاريخ 10 مرداد 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 122

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم

نمیدونم چطوری

من+تو شد

فقط من!

.

.

.

.

.

خدایا آلودگی آدم ها از حد گذشته

دنیا رو چند رو تعطیل نمیکنی!

.

.

.

.

.

من در دنیایی زندگی میکنم که

به آدم عاشق میگن کودن و احمق

ولی به آدم هفت خط میگن مرد زندگی

.

.

.

.

.

همیشه میگن سر بی گناه تا پای دار میره اما بالای دار نمیره

ولی تا حالا کسی به این فکر نکرده که

رفتن تا پایه دار برای بی گناه از صد بار مرگ بدتره

.

.

.

.

.

.

به آخر خط رسیده بودم…

باید بهش ثابت میکردم دوستش دارم…

خیلی عصبانی بودم..

گفت:اگه دوستم داری رگتو بزن…

گفتم مرگ و زندگی دست خداست…

گفت:دیدی دوستم نداری؟

خیلی بهم بر خورد تیغو برداشتم رگمو زدم…

وقتی تو آغوش گرمش جون میدادم آروم زیر لب گفت:اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی؟

.

.

.

.

.دلم با تو بود

تو ولی سرد شدی

آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم

و تو به من تهمت سرد شدن زدی . . .

.

.

.

.

همه ی زندگیم شده بود. هیچ وقت کاری نکردم که ناراحت شه.خودمو کوچیک میکردم تا شاد شه.آخه از غم و غصه بدش میومد.بعد از مدتی دختر ابلهی شده بود

و فقط میخواست بگه که منو دوست نداره.ازم واسه عاشقیم دلیل میخواست ولی من میگفتم عاشقی دل میخواد نه دلیل.نمیتونستم ازش دل بکنم.بازم به خودم نمیاوردم

ناراحتیمو.یادتونه میگفتن باید در جواب ابلهان خاموش ماند!اینقدر در جوابش خاموش ماندم تا آخرش بهم متلک انداخت:عزیز دلم حرف حساب جواب ندارد.بله دوستان این بود

داستان عاشقی من .............

.

.

.

.

.

نمیخواستم نبودنت از تعداد انگشتان دستانم

پیشی گیرد

ولی این روز ها دگر کاری از دستانم بر نمیاید

.

.

.

.

.

ما هم یه روزی یه زندگی خوب و دلچسب داشتیم

تا اینکه یکی اومد و گفت

عزیزم!واسه خودت فیسبوک نمیسازی!



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : مطالب خواندنی
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,,,,

داستان مثلا عشقولانه!!!

ارسال در تاريخ 1 مرداد 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 84
دختر:می دونی فردا عمل قلب دارم؟
پسر:آره عزیزم
دختر:منتظرم میمونی؟
پسر رویش را به سمت پنجره بر میگرداند تا دختر اشکش را نبیند و گفت:منتظرت میمونم
دختر:دوستت دارم
... ... بعد از عمل،دخترداشت به هوش می آمد،به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد
پرستار:آروم باش عزیزم تو باید استراحت کنی
دختر:ولی اون کجاست؟گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت؟
پرستار:در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت:میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟
دختربه یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد،آخه چرا؟
پرستار:شوخی کردم بابا!رفته دستشویی الان میاد



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :

پ ن پ سری سوم

ارسال در تاريخ 29 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 64

واسه دوستم عکس ایمیل کردم زنگ زدم میگم فرستادمش واست . میگه یعنی الان تو ایمیلمه؟ پـَـ نه پـَـ الان دم در خونتونه ولی دستش به زنگ نمیرسه درو بزن بیاد بالا

***************************

به مامانم میگم:نمیخای واسه ما آستین بالا بزنی؟میگه:پسرم زن میخوای؟گفتم : پـَـ نه پـَـ گفتم آستیناتو بالا بزنی با هم مچ بندازیم ببینیم کی قوی تره

***************************

رفتم تو ماهی فروشی به فروشنده می گم :آقا یه ماهی قزل آلا بدین.میگه : واسه خوردن میخای؟میگم: پـَـ نه پـَـ اومدم واکسن هاری و کزازشو بزنم و برم

***************************

تو اتوبان گشت نا محسوس یه ماشینو گرفته بود.راننده ماشینه به پلیسه میگه :می خای جریمم کنی؟ پلیسه میگه: پـَـ نه پـَـ بادو تا همکارام میخاستیم گل کوچیک بازی کنیم یه یار کم داشتیم گفتیم مزاحم شما بشیم

***************************

کمیته انضباطی دانشگاه خواسته رفتم تو میگه شما دو ترم تعلیق خوردید اعصابم خورد سرمو انداختم پایین دارم لبمو میخورم میگه ناراحت شدید؛ پـَـ نه پـَـ خوشحال شدم دارم فکر میکنم چجوری این لطف شما رو جبران کنم

***************************

یکی تو دانشگاه ازم پرسید ورودی چندی؟ گفتم۸۵ همچین با تعجب گفت پس ترم اخری گفتم پـَـ نه پـَـ ترم اولم ولی از آخر اومدم شروع کنم

**************************

یه شب یه یارو که نقاب زده بود با تفنگ جولوی یه دختره تو خیابون رو میگیره.دختره میگه:میخای پولامو بدزدی؟یارو میگه: پـَـ نه پـَـ اومدم بهت پیشنهاد ازدواج بدم .چون دیر وقت بود گفتم مزاحم خانواده نشم

***************************

یکی از این سوسک کوچیکا از جلو پام رد شده یه دستمال از جیبم درآوردم … دوستم میگه میخوای بکشیش ؟ پـَـ نه پـَـ آبریزش بینی داره میخوام نریزه رو قالی

***************************

خانمم را بردم اتاق عمل سزارین،ماما میپرسه برای عمل اومدید؟ پـَـ نه پـَـ اومدیم نوزادا رو ببینیم یک خوشگلشو برای اتاق خوابمون انتخاب کنیم؟!

***************************

یه مرد با ریش وپشم دراز و لباس مندرس کنار خیابون وایستاده داداشم میگه این گدائه؛ پـَـ نه پـَـ کارل مارکسه اومده ببینه کارگران جهان با هم متحد شدن یا نه

***************************

تو باغ وحش یه مار پیتون دیده میگه این مار؟

میگم پـَـ نه پـَـ نخ دندون رستم که سیمرغ با قدرت جادویی بهش جون داده.

***************************

زنه دوقلو زایده…پرستاره یکی از بچه هارو میبره براش….زنه میپرسه:اون یکی هم میارین؟؟؟پرستاره گفت: پـَـ نه پـَـ فعلا اینو ببرین استفاده کنین… ده روز بعد از فعال سازی اون یکی هم پست میکنیم درِ خونتون

***************************

به یارو میگی آفتابه داری؟ میگه برا خونه می خوای؟ گفتم پـَـ نه پـَـ برا قالب کیک جشن تولد بابام می خوام، آخه سنتی دوست داره.

***************************

سر کلاس راهنمایی رانندگی نشسته بودم. کلاس گرم بود و همه خیس عرق شده بودند .

به مسئول کلاس میگم : ببخشید خانم میشه کولر رو روشن کنید

میگه :گرمه. گفتم: پـَـ نه پـَـ هممون از خجالت خیس عرق شدیم.



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : پ ن پ

جملات طنز2

ارسال در تاريخ 28 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 59

استرسی که ما موقع باز کردن سایت دانشگاه واسه دیدن نمرمون داریم تروریست القاعده برای عملیات انتحاری نداره.
قانون طبیعت اینطوریه که نکُشی میکُشنت، بکُشی باید دیه بدی !

ترس پسرها از ازدواج دل بستن به یه دختر نیست، دل بریدن از بقیه دخترهاست...
اینقــد بدم میاد از اینهایی که دماغ میخرن چسبشو نمی کنن!!!!

طرف زنگ زده به موبایلم میگه ببخشید منزل آقای کریمی !؟ گفتم نه اینجا اداره ست !
اگه آدم به معجزه معتقد نبود روزی ده بار نمیرفت سر یخچال تا چیزی که می خوادو پیدا کنه !

این خیلی بده که یه آهنگ عاشقانه شما رو یاد 4 - 5 نفر بندازه ....
کاش یکی بود تو اینترنت چایی پخش میکرد دیگه از پا کامپیوترم بلند نمیشدیم



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : جملات طنز

داستان خویشاوند الاغ(ملانصیرالدین)

ارسال در تاريخ 26 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 128

داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه

داستان فال

ارسال در تاريخ 26 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 241
از ایستگاه مترو صادقیه تا ایستگاه علم و صنعت رو مغز رفیقم کار کردم که یه کاری و برام انجام بده
تا راضی شد یه دختر سیریش فال فروشی اومد , خرید رفیقم , تا فال و خوند گفت " علی بی خیال , من که از اولش گفتم انجام نمی دم " 
و پا شد رفت , فال و ورداشتم دیدم توش نوشته 
" پیشنهادی به شما می شود از طرف یک گرگ دوست نما , شخصی با قامت بلند 
 چشمان درشت , مژه های فر , اصلا نپذیرید که تمامش ضرر است "
فقط مونده بود حافظ تو فال یه نامی هم از علی ببره ...


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه

جملات طنز جدید

ارسال در تاريخ 25 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 58
.. اگر از زندگی مجردی خود لذت نمی برید ؛ ازدواج کنید
.
.
.
.
... .
.
.
.
.
.
.
.
!!! قطعا از یادآوری خاطرات دوران مجردی لذت خواهید برد


یکی میگفت : باید از کنار مشکلات باسرعت عبور کنی

و بگی : “میگ میگ”

اما نمیدونست مشکلات نشستن رومون میگن : “انگوری انگوری” !


تا حالا دقت کردین راننده تاکسی هایی که بیشتر باهات گرم میگیرن و حرف میزنن، کرایه بیشتری میگرن و تو هم روت نمیشه چیزی بگی !!!
:|


منم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دکتر شریعتی پشت آیفُن


به خـــــــــــــــــــــــــــدا سوگند ...
اگر " لیوان شیشه ای " را در دست راستم
و " لیوان یک بار مصرف " را در دست چپـــــــــــــم بگذارند ...
باز در یخچـــــــــــــــــال را باز می کنم و با شیشه آب میخـــــورم ... !!!

گوشیم زنگ خورد ، اسم رفیقم "حامد" افتاد

گوشی رو برداشتم ، با یه صدای خسته گفتم : سلام .....

یه صدای کلفتی اومد : پدر ...... هستم ، ....... اینجا نیست؟
...
از خجالت پشت گوشی آفتاب بالانس میزدم !!!!!


مسیج دختر : سلام عزیزم
پسر : سلام عشقم …(sending failed)
دختر : عزیـــــزم ؟!
پسر : بله بله ! من اینجام ، اس قبلیم نرسید؟ (sending failed)
دختر : عزیزم؟میخوای منو بپیچونی ؟؟ (
پسر : نه عسلم! من که دارم جوابتو میدم! (sending failed)
دختر : باشه ، این رابطه تمومه! دیگه زنگ نزن!
پسر : لعنتی ! برو به جهنم! (message send!!!)


باخواهرم رفتیم کوه ،
تو راه برگشت داشتیم با عصای کوه و عینک دودی ادای کورارو درمیاوردیم
خواهرم خیلی جدی برگشته میگه:
بسته دیگه الان یه وقت یه کوره میبینتمون ناراحت میشه!!!!
من :|

فقط یه مرد ایرانی میتونه قبل از ورود به اتاقی که نامحرم توشه ، همزمان در بزنه و یا الله بگه و چند میلی ثانیه بعد توی اتاق باشه

خدایا وقت کردی بی زحمت مسیر زندگی ما رو بررسی مجدد کن!
قسمت آسفالتش افتاده رو دهن من...!

هیچ وقت دل یه دختر پاک و معصوم رو نشکن و باهاش بدرفتاری نکن چون میره بینیش رو عمل میکنه و میاد دیگه محل سگ هم بت نمیده


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : جملات طنز

آخرین مدل حالگیری!!!

ارسال در تاريخ 24 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 62

آخرین مدل حالگیری!!!

 

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.



پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:



لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم

 

 که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده‌ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين

 

وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي


ازنامزد،برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس‌ها راکه

 کلی
بودندباعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش

پست
ميکند، به اين مضمون

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من

 برگردان

 



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : مطالب خواندنیداستان های کوتاه

چهل مورد از کم هزینه ترین لذت‌های دنیا

ارسال در تاريخ 21 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 45

چهل مورد از کم هزینه ترین لذت‌های دنیا
 
اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می‌خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم ... در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ...
 1-  گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2 - سعی كنیم بیشتر بخندیم.
3-  تلاش كنیم كمتر گله كنیم.
4 -  با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.
5 - گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.
6 -  بیشتردعا كنیم.
7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم.
8-  هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.
9-  لذت عطسه كردن را حس كنیم.
10-  قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.
11-  زیر دوش آواز بخوانیم.
12- سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
13-  گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
14-  با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
15-  برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم!
16-  از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.
17-  برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!
18-  مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری كنیم.
19-  در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
20-  گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.
21-  گاهی از درخت بالا برویم.
22-  احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
23-  گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.
24-  بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.
25-  وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم
26-  در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.
27-  سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.
28-  رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
29-  وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.
30-  زیر باران راه برویم.
31-  كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..
32-  قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
33-  چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
34-  اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.
35-  هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
36-  احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.
37-  به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.
38-  گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
39-  تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.
40-  از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد.
 



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : مطالب خواندنی

مرد خوشبخت

ارسال در تاريخ 21 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 72

 

 

پادشاهى پس از اين‌كه بيمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهى ام را به کسى مى‌دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم هاى دانا دور هم جمع شدند
تا ببيند چطور مى‌شود شاه را معالجه کرد،
اما هيچ يک ندانست.
تنها يکى از مردان دانا گفت:
فکر مى‌کند مى‌تواند شاه را معالجه کند.
اگر يک آدم خوشبخت را پيدا کنيد،
پيراهنش را برداريد
و تن شاه کنيد،
شاه معالجه مي‌شود.
شاه پيک‌هايش را براى پيدا کردن يک آدم خوشبخت فرستاد.
آن‌ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولى نتوانستند آدم خوشبختى پيدا کنند.
حتى يک نفر پيدا نشد که کاملا راضى باشد.
آن که ثروت داشت، بيمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا مى‌زد،
يا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگى بدى داشت.
يا اگر فرزندى داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمى چيزى داشت که از آن گله و شکايت کند.
آخرهاى يک شب،
پسر شاه از کنار کلبه‌اى محقر و فقيرانه رد مى‌شد
که شنيد يک نفر دارد چيزهايى مى‌گويد:
« شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام.
سير و پر غذا خورده‌ام
و مى‌توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چيز ديگرى مى‌توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پيراهن مرد را بگيرند
و پيش شاه بياورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پيک‌ها براى بيرون آوردن پيراهن مرد توى کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقير بود که پيراهن نداشت!

 

 

تا حالا به اين فكر كرديم كه همه جي داريم ولي

 

 

خوشبخت نيستيم؟؟؟



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه

فقط خنده - جالب

پر امکانات ترین سرویس وبلاگ دهی