صلاح
صلاح، داستان، داستان کوتاه، خنده بازار، کوتاه، وزیر، قربانی، داستانک، قصه، جالب، فال، پرستار، مترو، خیر، گرگ، دوست، داستان، داستان کوتاه، خنده بازار، کوتاه، وزیر، قربانی، داستانک، قصه، جالب، فال، علی، مترو، خیر، گرگ، دوست

داستان مثلا عشقولانه!!!

ارسال در تاريخ 1 مرداد 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 84
دختر:می دونی فردا عمل قلب دارم؟
پسر:آره عزیزم
دختر:منتظرم میمونی؟
پسر رویش را به سمت پنجره بر میگرداند تا دختر اشکش را نبیند و گفت:منتظرت میمونم
دختر:دوستت دارم
... ... بعد از عمل،دخترداشت به هوش می آمد،به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد
پرستار:آروم باش عزیزم تو باید استراحت کنی
دختر:ولی اون کجاست؟گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت؟
پرستار:در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت:میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟
دختربه یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد،آخه چرا؟
پرستار:شوخی کردم بابا!رفته دستشویی الان میاد



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب :

داستان فال

ارسال در تاريخ 26 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 241
از ایستگاه مترو صادقیه تا ایستگاه علم و صنعت رو مغز رفیقم کار کردم که یه کاری و برام انجام بده
تا راضی شد یه دختر سیریش فال فروشی اومد , خرید رفیقم , تا فال و خوند گفت " علی بی خیال , من که از اولش گفتم انجام نمی دم " 
و پا شد رفت , فال و ورداشتم دیدم توش نوشته 
" پیشنهادی به شما می شود از طرف یک گرگ دوست نما , شخصی با قامت بلند 
 چشمان درشت , مژه های فر , اصلا نپذیرید که تمامش ضرر است "
فقط مونده بود حافظ تو فال یه نامی هم از علی ببره ...


به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه

مرد خوشبخت

ارسال در تاريخ 21 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 72

 

 

پادشاهى پس از اين‌كه بيمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهى ام را به کسى مى‌دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم هاى دانا دور هم جمع شدند
تا ببيند چطور مى‌شود شاه را معالجه کرد،
اما هيچ يک ندانست.
تنها يکى از مردان دانا گفت:
فکر مى‌کند مى‌تواند شاه را معالجه کند.
اگر يک آدم خوشبخت را پيدا کنيد،
پيراهنش را برداريد
و تن شاه کنيد،
شاه معالجه مي‌شود.
شاه پيک‌هايش را براى پيدا کردن يک آدم خوشبخت فرستاد.
آن‌ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولى نتوانستند آدم خوشبختى پيدا کنند.
حتى يک نفر پيدا نشد که کاملا راضى باشد.
آن که ثروت داشت، بيمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا مى‌زد،
يا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگى بدى داشت.
يا اگر فرزندى داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمى چيزى داشت که از آن گله و شکايت کند.
آخرهاى يک شب،
پسر شاه از کنار کلبه‌اى محقر و فقيرانه رد مى‌شد
که شنيد يک نفر دارد چيزهايى مى‌گويد:
« شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام.
سير و پر غذا خورده‌ام
و مى‌توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چيز ديگرى مى‌توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پيراهن مرد را بگيرند
و پيش شاه بياورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پيک‌ها براى بيرون آوردن پيراهن مرد توى کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقير بود که پيراهن نداشت!

 

 

تا حالا به اين فكر كرديم كه همه جي داريم ولي

 

 

خوشبخت نيستيم؟؟؟



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه

هر اتفاقى كه رخ مى‌دهد به صلاح ماست

ارسال در تاريخ 20 تیر 1391| توسط مهرداد عباسیان | نسخه قابل چاپ | تعدا بازدید 57

سال‌هاى بسيار دور پادشاهى زندگى مى‌كرد كه وزيرى داشت
وزير همواره مي‌گفت: «هر اتفاقى كه رخ مى‌دهد به صلاح ماست».
روزى پادشاه براى پوست كندن ميوه كارد تيزى طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد، وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايى كه رخ مى‌دهد در جهت خير و صلاح شماست!
پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانى كردن وزير را داد...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براى شكار به نزديكى جنگلى رفتند. پادشاه در حالى كه مشغول اسب سوارى بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهى شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالى كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيله‌اى رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانى براى خدايانشان بودند، زمانى كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وى بهترين قربانى براى تقديم به خداى آنهاست!
آن‌ها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وى را بكشند، اما ناگهان يكى از مردان قبيله فرياد كشيد: چگونه مى‌توانيد اين مرد را براى قربانى كردن انتخاب كنيد در حالى كه وى بدنى ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد!
به همين دليل وى را قربانى نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اين‌كه ميگفتى هر چه رخ مى‌دهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگى‌ام نجات يابد اما در مورد تو چى؟ تو به زندان افتادى اين امر چه خير و صلاحى براى تو داشت؟!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نمى‌بينيد، اگر من به زندان نمى‌افتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانى كه شما را قربانى نكردند مردم قبيله مرا براى قربانى كردن انتخاب مى‌كردند، بنابراين مى‌بينيد كه حبس شدن نيز براى من مفيد بود!



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان های کوتاه

فقط خنده - صلاح

پر امکانات ترین سرویس وبلاگ دهی